تبليغاتX
ایران ما

ایران ما

جدی.تاریخ نام خزر:


این روایت بشنو از اهل نظر


اسم این دریا نبود اول"خزر"


بلکه درتاریخ از اعصار دور


"کاسپین" بودست این دریای شور


قوم کاسی بوده اینجا پایه اش


سلمتی ها،ساک ها همسایه اش


از ازل تا آخر ساسانیان


بوده اینجا مسکن ایرانیان


تا قرون هفت،ترکان خزر


نم نمک گشتند اینجا مستقر


ایلشان قبچاق را آمد جلو


دور اینجا تا کریمه شد ولو


یک دوقرنی بود سکه کارشان


گرم بود از رومیان بازارشان


تا که ازچنگیزیان و ایلغار


ایل ترکان خزر شد تار و مار


گشت شمشیر مغول انجامشان


محو کرد ازروی گیتی نامشان


لیک این دریاچه را نام و نسب


شد" خزر" در گویش ترک و عرب


گرچه مردم از آلاسکا تا وین


همچنان گویند نامش "کاسپین"


پس بیا ما هم چو آنهای دگر


بر حذر باشیم از نام خزر

+ نوشته شده در  86/11/13ساعت 2:2  توسط من  | 

کي تواند خورد روس نابکار


تخم ما را، در پرانتز (خاويار)

 

گفت آن ماهي‌ي درياي خزر


کز پوتين و شيخ مي‌بايد حذر

 

رفته با نعلين، پوتين ساخته


بهر ما قلاب و تور انداخته

 

شيخ ميخواهد به او کادو دهد


تا که او توپ و تفنگ نو دهد

 

ما که ماهي‌هاي ريزيم و درشت


رنگ و وارنگيم از پهلو و پشت

 

سرخ و نارنجي، سفيد و سبز و زرد


دسته دسته جفت جفت و فرد فرد

 

ضمن بيرون دادن صدها حباب


ميکنيم اعلام از اعماق آب

 

نيست درياي خزر آکواريوم


تا به کس کادو دهد آخوند قم

 

کي تواند خورد روس نابکار


تخم ما را، در پرانتز (خاويار)

 

هم خليج فارس هم بحر خزر


مال ايراني بود از هر نظر

+ نوشته شده در  86/11/13ساعت 1:57  توسط من  | 

مقام شتر در سرزمین مادری

ارج و قربي را که در ايران ما دارد شتر


در زمين و آسمان ديگر کجا دارد شتر؟

 

گر شتر داري برو هر کار مي‌خواهي بکن


اي مسلمان، معجزي مشکل‌گشا دارد شتر!

 

محض خنده، بيضه‌هاي يک مسلمان را ببر!


صد شتر تاوان بده، کامت روا دارد شتر

 

بيضه‌ی مستضعفان، مستکبرا، در دست توست


تيغ تيز از بهر قطع هر دو تا دارد شتر

 

بيضه را چون مي‌بُري، اي ميوه‌چين انقلاب


باغت آبادي بگو! چشم دعا دارد شتر

 

جزو دستاوردهاي انقلاب است اين يکي!


شکر حق کرده، تشکر از خدا دارد شتر

 

گر شتر کافي نداري، پس قناعت پيشه کن


قطع کن يک بيضه را، نرخ جدا دارد شتر

 

بيضه‌ی چپ را به شصت و شش شتر بتوان بريد


تاجرش بيچاره شد، بهرش عزا دارد شتر!

 

کمتر از اين گر شتر داري، زني مسلم بکُش


چونکه پنجاهش جواب خون‌بها دارد شتر

 

نرخ يک زن، نصف نرخ بيضه‌هاي مرد شد!


سنجه‌اي در امر قانون و قضا دارد شتر

 

دشنه‌ها را تيز کن اي ناجي مستکبران


چون هوايت را به هنگام جزا دارد شتر

 

کاروان قتل و غارت را بگو سستي مکن


ساربان، يک عالمه بهر شما دارد: شتر

 

غير از اينها هم شتر را دست کم نتوان گرفت


بابت ارجي که در اُم‌القرا دارد شتر

 

اشترالاسلام قبراق است و مثل جمبوجت


رفت و برگشتي ز قم تا کربلا دارد شتر

 

گوشتش را دزدکي در رستوران‌ها مي‌پزند


دست، هم در آن قضا، هم اين غذا دارد شتر

 

باب منسوجات مرغوب است پشم حضرتش


بهتر از جير و بّرّک، شال و قبا دارد شتر

 

ديدم آقايي که از پشم شتر دارد عبا


اولش پنداشتم بر تن عبا دارد شتر!

 

خانمي با مانتوي پشم شتر مي‌داد قر


از عقب گفتم عجب عور و ادا دارد شتر!

 

از نمدمالي ببين کارش چه خوش بالا گرفت


در فلان مجمع گمانم آشنا دارد شتر

 

نقش بازي کرده در تعزيه‌ي ابن عقيل


عکس با فرمانده کل قوا دارد شتر!

 

موقع نشخوار، تفسير سياسي مي‌کند


تجربه در گفتن پرت‌ و پلا دارد شتر

 

از خود کلثوم‌ننه مدرک گرفته ظاهرا


زين جهت در قصه‌گويي دکترا دارد شتر

 

جاي تفسير خبر، با شيوه‌ی خاله‌زنک


شايعات تازه از هر ماجرا دارد شتر

 

مخبري را کرده با جاسوس‌بازي همتراز


ظاهرا يک ارتباطي با سيا دارد شتر

 

بسکه خواب پنبه‌دانه ديده در دوران شاه


در رژيم شيخ اينسان اشتها دارد شتر

 

شاه قدر اين شترها را نمي‌دانست و رفت


از جيمي کارتر، سپاسي بي‌ريا دارد شتر

 

بعد از اين وقتي سوارش مي‌شوي دولا نشو


سرفرازي بين که در قانون ما دارد شتر

+ نوشته شده در  86/10/01ساعت 20:54  توسط من  | 

محاکمه حاجي فيروز



- خودت را معرفي کن - حاج فيروز


- بگو عنوان شغلي - پيک نوروز

 

- ببينم!... واقعاً که رو سياهي


گمانم يادگار عهد شاهي



- ولي رويم سياه از رنگ و دوده ست


ببخشيد از رياکاري نبوده ست



زمان شاه بودم نيز علاف


نديدم وجهي از دربار و اوقاف



نه اهل تعزیه بودم نه روضه


نه اَمردباز بودم توی حوزه



اگر بودم به مجلس مرد تنها


نکردم غش بیفتم روی زن ها



برای مردها از هر سلیقه


ندادم در حرم ترتیب صیغه



- چرا رخت تن ات سرخ است و خونين؟


نداني جامه شمري بود اين؟



- اگرچه بوده بد، شمر ستمگر


درآمد داشت بهر اهل منبر



در این ایام هم آن شمر بدذات


شده خوشنامتر از جمله آیات



کجا شمر لعین اینسان لعین بود


کجا نقاش دیوار اوین بود



کجا شمر اینهمه نوباوه کشته


کجا از کشته ها میساخت پشته



- چرا چون من عبا بر تن نداري؟


- نخواهم خلق را سازم فراري



- بنه عمامه کز جرمت بکاهم


- شرف دارد بر عمامه، کلاهم



-ز "ارباب خودم" منظور تو کیست؟


بلر یا بوش یا پوتین اگر نیست!



-عجب! اینها که ارباب شمایند


مرتب در تب و تاب شمایند



گهی در صلح و گاهی در گلایه


گهی در آفتاب و گه به سایه



شما را تا بود محراب و منبر


چرا ارباب من باشند و یاور



مرتب تا به آنها میرسد نفت


چه غم دارند بر ملت چه ها رفت



- پدرسوخته زیادی میزنی حرف


- ندارد حرفهایم ظاهراً صرف



- چه شخصي مرجع تقليدتان است؟


- اخيراً ممد خرداديان است



- چرا قر ميدهي توي خيابان؟


- نباشم اهل قر دادن به پنهان



- چرا داريه زنگي در کف ات هست؟


- بده حکمي، بِبُرّندم دو تا دست.



- چرا آواز ميخواني مرتب؟


- بده حکمي بدوزندم دو تا لب



- چرا هي ميروي اينجا و آنجا؟


- بده حکمي به قطع هر دو تا پا



ندارم مسجد و محراب و دکّان


همین قر میدهم توی خیابان



- بیا بگذر ز شغل حاج فیروز


اورانیوم غنی کردن بیاموز!



- اگر روزی به دست آرم اتم را


زنم تنها به آن آخوند قم را



هاهاها... شوخی است این جان قاضی


برایم دستک و دمبک نسازی



من و آدمکشی ای خاک عالم


نه بر آخوند خواهم زد نه آدم



من از جنگ و اتم اندر فغانم


اورانیوم غنی کردن ندانم



همین عیدانه از مردم که گیرم


خودش تأمین کند نان و پنیرم



- کمی از آن پنیرت هم به ما ده


ولیکن سهم رهبر را جدا ده



- درآمد خوب داري؟ - شکر ايزد


بده پس سهم ما از آن درآمد!



اگر خواهي ز ما حکم برائت


بکن از آنچه ميگويم اطاعت



مواظب باش وقتي ميدهي قر


نمالد باسن ات بر فقه حاضر



به وقت ديم ديريم ريم، دام دارام رام


نگيره داريه زنگيت به اسلام



هرآنچه در خيابان درمياري


همه را شب به شب اينجا بياري



پس از کسر سه چارم سهم رهبر


و يک چارم من و آيات ديگر



هرآنچه ماند باقي، سهم سرکار


برو شکر خدا کن . حق نگهدار!



- - ببینم! حضرت قاضی خوش فهم


- قرش را من دهم رهبر برد سهم؟



مگر رهبر خودش باسن ندارد؟


شنیدم هیچ کم از من ندارد



نمیدانی که ایشان توی حوزه


چه میکرده پس از پایان روضه؟



"داراخ راخ راخ داراخ دمبکی رو باش


اقا سیدعلی عینکی رو باش"



- - خفه شو متهم. دادگاهه اینجا


- خیال کردی زمان شاهه اینجا؟!



ادای رهبری را درمیاری؟


حیا و شرم و این چیزا نداری؟



"- - داراخ راخ راخ داراخ رهبری روباش


- آقا سیدعلی منبری روباش


- برو تو کوک اون پیپ و سه تارش


- عجب قری میده درسته کارش ..."-

 



 (رئیس دادگاه برای اعدام متهم 5دقیقه

 

تنفس اعلام کرد!)

+ نوشته شده در  86/09/18ساعت 21:23  توسط من  | 

شاه وشیخ

شنيدم چو از تخت افتاد شاه 

 
رسيدند شيخان به آن جايگاه


کجا گشت معلوم تکليف مُلک؟


بنا بر روايت: دم مستراح .....


+ نوشته شده در  86/08/25ساعت 16:47  توسط من  | 

از قاضی شرع نبی به بانوی شطرنجباز


باختی ای خواهر شطرنجباز 


گرچه شطرنج تو بهتر بوده است



از موازین چون تخطی کرده ای


برد با بانوی دیگر بوده است



گر خطای غیر اخلاقی نبود


بازی ات البته محشر بوده است



طبق تحقیقات خواهرهای ما


اسب شطرنج شما نر بوده است



با چنین کار تو خواهر شد به باد


آبروی هرچه خواهر بوده است



تو نمیدانی مگر خون شهید


ناظر نهی ی ز منکر بوده است



تو نمیدانی مگر این لیگ در


چارچوب کاپ رهبر بوده است



خاصه انکه روح مرحول امام


در سمی فینال داور بوده است



پس نپنداری که در امر قضا


قاضی شرع نبی خر بوده است



دست مالیده یکی از خواهران


گفته فیلت هم مذکر بوده است



بر اساس ماده های منکرات


میخوری شلاق، ضمناً کیش و مات

+ نوشته شده در  86/07/02ساعت 11:29  توسط من  | 

الزایمر

دلم میخواهد الزایمر بگیرم 


که لبریز از فراموشی بمیرم



دلم خواهد ندانم در چه حال ام


کجایم، در چه تاریخ و چه سال ام



نخواهم حافظه چندان بپاید


که تاریخ و رقم یادم بیاید



به تاریخ هزار و سیصد و کی؟


بریدند از نیستان ناله زن نی؟



به تاریخ هزار و سیصد و چند؟


ز لب هامان تبسم رفت و لبخند؟



نخواهم سال ها را با شماره


که میسازم به ایما و اشاره



به سال یکهزار و سیصد و غم


اصول سرنوشتم شد فراهم


به سال یکهزار و سیصد و درد


مرا آینده سوی خود صدا کرد



گمانم در هزار و سیصد و هیچ


شدم پویای راه پیچ در پیچ



ندانم در هزار و سیصد و پوچ


به چه امید کردم از وطن کوچ



نمیخواهم به یاد آرم چه ها شد


که پی در پی وطن غرق بلا شد



چگونه در هزار و سیصد و نفت


خودم دیدم که جانم از بدن رفت



گرسنه بود ملت بر سر گنج


به سال یکهزار و سیصد و رنج



چه سالی رفت ملت در ته چاه


به تاریخ هزار و سیصد و شاه



به سال یکهزار و سیصد و دق


چه شد؟ تبعید شد دکتر مصدق



به تاریخ هزار و سیصد و زور


همه اسباب استبداد شد جور


به تاریخ هزار و سیصد و جهل


فریب ملتی آسان شد و سهل



به سال یکهزار و سیصد و باد


خودم توی خیابان میزدم داد



به سال یکهزار و سیصد و دین


به کشور خیمه زن شد دولت کین



چه سالی شیخ بر ما گشت پیروز


به تاریخ هزار و سیصد و گوز


دلم خواهد فراموشی بگیرم


که در آفاق الزایمر بمیرم



بطوری گم کنم سررشته خویش


که یادی ناورم از کشته خویش



نه بشناسم هلال ماه نو را


نه خاطر آورم وقت درو را



اگر جنت دروغ هرچه دین است


فراموشی بهشت راستین است

+ نوشته شده در  86/06/11ساعت 11:33  توسط من  | 

ای وطن

اي وطن حالت خراب است اي وطن


تشنه كامي، قحط آب است اي وطن



سهم تو از خوردني هاي جهان


سيخ داغ بي كباب است اي وطن



از كثافتكاري مردان کثیف

 

چشمه هايت فاضلاب است اي وطن



ازغذا ها هست توليد تو كشك


وز صنايع، كشك ساب است اي وطن



بر سرت خاك است و بالاي سرت


عکس رهبر توي قاب است اي وطن



همچنان هم، شيخ بيرون ميروي


در مزاجت انقلاب است اي وطن

 

+ نوشته شده در  86/06/04ساعت 18:51  توسط من  | 

تصور کن

تصور كن

 

 

تصور کن اگه حتی تصور کردنش سخته

 

جهانی که هر انسانی در اون خوشبخت خوشبخته

 

جهانی که تو اون پول و نژاد و قدرت ارزش نیست

 

جواب هم صدایی ها پلیس ضد شورش نیست

 

نه بمب هسته ای داره نه بمب افکن نه خمپاره

 

دیگه هیچ بچه ای پاشو روی مین جا نمیذاره

 

همه آزاده آزادن همه بی درد بی دردن

 

تو روزنامه نمی خونی نهنگها خودکشی کردن

 

جهانی رو تصور کن بدون نفرت و باروت

 

بدون ظلم خودکامه بدون وحشت و طاغوت

 

جهانی رو تصور کن پر از لبخند و آزاد

 

لبالب از گل و بوسه پر از تکرار آبادی

 

تصور کن اگه حتی تصور کردنش جرمه

 

اگه با بردن اسمش گلو پر میشه از سرمه

 

تصور کن جهانی رو که توش زندان یه افسانست

 

تمام جنگهای دنیا شدن مشمول آتش بس

 

کسی آقای عالم نیست برابر با همن مردم

 

دیگه سهم هر انسانه تن هر بوته گندم

 

بدون مرز و محدوده وطن یعنی همه دنیا

 

تصور کن تو میتونی بشی تعبیر ای رویا

 

+ نوشته شده در  86/06/01ساعت 15:46  توسط من  | 

+ نوشته شده در  86/06/01ساعت 12:44  توسط من  | 

هوا بس ...

»هوا بس ناجوانمردانه سرد است ....»

 

 

اخوان ثالث ( م. اميد) در شعر « زمستان «



ز بس غم دارد ايران اش، دل ملت پر از درد است

 

ز بس خون رفته از جانش، رخ مام وطن زرد است

 

تن نسل جوان رنجور؛ از دود است و از گرد است.


کسي گر حرف حق گويد ز صحن جامعه طرد است



هوا بس ناجوانمردانه تر _ از هر زمان _ سرد است.

 



وطن شد کربلا، کار خلايق گريه زاري شد

 
دريغا انقلاب ما، اسير بدبياري شد


چپو شد مجلس شورا، دمکراسي فراري شد


به حبس افتاد آزادي، عدالت تحت پيگرد است

هوا بس ناجوانمردانه تر _ از هر زمان _ سرد است.



گرفتار آمده ملت، به جمهوري مجبوري


ز فرط غصه ميخندد، برين جمهوري زوري


تبهکاران آدمخور، طلبکاران جمهوري


همه جمهوري ما، تابع دستور يک فرد است



هوا بس ناجوانمردانه تر _ از هر زمان _ سرد است.

 



کجائي اي سخنور، اي اميد نااميد ما


درين سرما نديدي، سينه پهلوي شديد ما


بسوزد ريشه جان را، زمستان جديد ما


عجب سرماي تازه، ناجوانمردست و نامرد است



هوا بس ناجوانمردانه تر از روزگار وحشت وظلمت

 

 ز عهدي که تو ديدي، شاعرا، صاحبدلا، سرد است!

+ نوشته شده در  86/05/31ساعت 14:50  توسط من  | 

کلیه ی فروشی

 کلیه ای دارم فروشی اکبرا

 

 

ابتیاعش کن مرفه کن مرا

 

 

کلیه ای دارم جوان و تازه سال


میفروشم شادمان و خوش به حال

 
قیمتش یک ماه اجاره خانه ام


یا سه ماهی پول آب و دانه ام

قیمتش چند اسکناس ساده است

 
که دم سجّاده ات افتاده است

قیمتش یک لنگه نعلین شما


پول یک قالپاق آقا مجتبی

قیمتش یک سوم پیژامه ات


نیم متر ابریشم عمامه ات 

اکبرا پهلوی مخلص پاره کن


درد یک بچه محصّل چاره کن

کلیه ام بردار تا گردی قوی


تقویت گردی ز حیث کلیوی

بعد ازین مرد ثلاث الکلیه باش


بر مریدان خودت بهتر بشاش

 


+ نوشته شده در  86/05/14ساعت 18:45  توسط من  | 

دوباره میسازمت

دوباره ميسازمت اتم، اگرچه با پشم ريش خويش

برم دل از البرادعي، به زور ناز و قميش خويش

اگر که بمبم شود درست، به سنت اش مفتخر کنم

سرش ببرم ز ختنه گاه، چو بچه قوم و خويش خويش

به قيمت فقر ملتي، غني نمايم اورانيوم

که صاحب بمب خود شوند، تمام طلاب شهر قم


دوباره ميسازمت اتم، اگرچه با زور شرع خويش

دهم به دنيا هزينه اش، ز اصل ملت ز فرع خويش


به جست و جوي اتم روم که دانشم را کند زياد

براي اينکه رسيده ام، ز بول و غايط به اجتهاد

ز آب گنداب مسجدي، خزينه ام را نموده پر

فرو کنم بمب هسته اي، سه بار توي آب کر

دوباره ميسازمت اتم اگرچه با پشم و ريش خويش

برم دل از البرادعي، به زور ناز و قميش خويش

+ نوشته شده در  86/05/12ساعت 10:41  توسط من  | 

 افتخار کنيد.............

فناوري هسته ايي ايران در کنار ديگر افتخارات اين مملکت

 

800۰دکتر بيکار

  7ميليون جوان بيکار

از هر 10 ازدواج 6 طلاق

6ميليون معتاد.

 ابتلا 68% به افسردگي

 مصرف سالانه 500 ميليارد تومان دخانيات

رسيدن سن فحشا به 14 سالگي 

فروش سالانه 13 هزار کليه

42% زير خط فقر

 

مبارک باااااااااااااااااااد

+ نوشته شده در  86/05/09ساعت 17:12  توسط من  | 

مملکت همان ايران است.

 

رهبرش،رهبر مستضعفان جهان است.

 

دولتش ،دولت امام زمان است.

 

دانشگاهش،ستاره باران است.

 

جايگاه نخبگانش،زندان است.

 

قوت اغلب مردم،فقط نان است.

 

دارالخلافه،تهران است.

 

فرياد،نشانه ي کافران است.

 

سکوت،وظيفه ي مسلمان است.

 

شرکت در راهپيمايي،بارز ترين نشانه ي ايمان است.

 

عصر،عصر حکومت حيوان است.

 

دوره،دوره ي ارزاني انسان است.

 

آنچه بهايي ندارد،جان است.

+ نوشته شده در  86/03/22ساعت 10:34  توسط من  |